اگر دل دلیل است…

•اکتبر 30, 2009 • ۱ دیدگاه

سرا پا اگر زرد و پژمرده‌ايم
ولي دل به پاييز نسپرده‌ايم
چو گلدان خالي لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده‌ايم
اگر داغ دل بود ما ديده‌ايم
اگر خون دل بود ما خورده‌ايم
اگر دل دليل است آورده‌ايم
اگر داغ شرط است ما برده‌ايم
اگر دشنه ي دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گرده ايم
گواهي بخواهيد:اينک گواه
همين زخم‌هايي که نشمرده‌ايم
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده‌ايم
زنده‌یاد قيصر امين‌پور

 

دعا

•اکتبر 27, 2009 • یک نظر بنویسید

خداوندا

به من توانی عطا فرما، که نسبت به انسان های بی‌شعور دور و برم، شعور به خرج دهم و مقابله به مثل نکنم.

انتخاب

•اکتبر 24, 2009 • تا کنون 3 نظر داده شده

گاهی باید انتخاب کرد:

بین کسی که دوستش داری

و چیزی که به آن اعتقاد داری

اگر هم سعی کنی هر دو را با هم داشته باشی هر دو را از دست خواهی داد.

بی‌منطق!

•اکتبر 18, 2009 • ۱ دیدگاه

با کسی که می‌گوید هر آنچه در قرآن هست بی هیچ کم و کاستی درست است چون خدا گفته است نمی‌شود بحث کرد.

اعصابم را که از سر راه نیاورده‌ام…والا!

دین

•اکتبر 11, 2009 • یک نظر بنویسید

دوحالت بیشتر ندارد:

1. نمیشناسیم‌اش!

2. تاریخ انقضایش به پایان رسیده است!

پی‌نوشت: بهنود شجاعی اعدام شد.

درد بی درمان

•اکتبر 6, 2009 • یک نظر بنویسید

“دل”درد هم بد دردیست

هر چه هم  می‌گردم

مرهمی نیست که نیست…

زین به پشت تا کی!

•اکتبر 5, 2009 • یک نظر بنویسید

حکایت این روزهای کشور و در کل بخواهیم بگوییم زندگی این روزهای ما و وضع کشور ما حکایت گهی پشت به زین و گهی زین به پشت نیست حکایت خلایق هر چه لایق است!

شاید اگر بپذیریم بشود کاری کرد ولی تا وقتی باور نداشته باشیم که مشکل امروز زندگی ما از رفتار دیروز و امروز خود ما سرچشمه می‌گیرد کاری از پیش نخواهیم برد.

پست این چنین مردمی هستیم از اسپایدرمرد پست جالبی بود. شاید لازم باشد ما هم کمی دقیق تر به رفتارمان بنگریم، پاک و منزه که نیستیم حتما یک جای کار ما هم می‌لنگد.

من هم حتما چنین پستی را خواهم نوشت، در مورد چیزهایی نادرستی که در جامعه می‌بینم و آنقدر تکرار شده که عادت شده برایمان و در رفتار خودم دقیق‌تر خواهم شد. بالاخره جلوی ضرر را هر جا بگیریم خوب است.

رابطه

•اکتبر 3, 2009 • یک نظر بنویسید

پایان‌اش را

نه من می سازم و نه تو

پایان‌

نه آنست که اززبان من جاری شود

پایان را

آغازی دیگر خواهد ساخت

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

•اکتبر 1, 2009 • یک نظر بنویسید

به مناسبت تولد مولانا،

یکی از اشعار مولانا ست که خیلی دوستش دارم:

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟

به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟

یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟

یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد

از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم

آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم

تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی

والله این قالب مردار، به هم در شکنم

وصف الحال

•سپتامبر 27, 2009 • تا کنون 2 نظر داده شده

خوبی مسنجر در اینه که می تونی با خیال راحت “:))” رو بفرستی در حالی که “:((” هستی دقیقا…

و آب هم از آب تکون نمی خوره